یادآوری
وقتی توی شکم مامان بودی همش واست این شعر رو می خوندم جوجه جوجه طلائي نوكت سرخ و حنائي تخم خود را شكستي چگونه بيرون جستي گفتا جايم تنگ بود ديوارش از سنگ بود نه پنجره ، نه در داشت نه كسي ز من خبر داشت دادم به خود يك تكان مثل رستم پهلوان تخم خود را شكستم اينگونه بيرون جستم بله و تو خوشکله هم هی وول می خوردی ... ...
نویسنده :
mami
13:06




