نیکانیکا، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره

شروع یک زندگی جدید

خوردنی من

یکی از بهترین لذت های دنیا واسم شده نیگا کردن به کارات ، بازیات ، خنده هات ، حتی نق زدن ها و گریه هات نیکای ما همیشه با تو بهترین لحظه ها رو داریم ....خدا رو به خاطر وجودت شکر می گم .... چهره ی معصومت وقتی از حموم اومدی بیرون ......خوردنی من َ قد و بالای کوتاه  یه صورت مثل ماه دو تا دست کوچولو یه کله ،چند تار مو ده تا هم انگشت ریز زیر ناخنهاش تمیز تپل تپل دو تا پا چه خوشگله ای خدا دو چشم مثل آهو ابرو که دیگه نگو نخودچیه یا بینی توی صورت نی نی لب داره قد پسته خندونه یا که بسته؟ ریز و کوچیکه گوشاش ...
19 آذر 1392

خستگی های مادرانه

شاید نباید گفت اما خستگی هم توی هر کاری وجود داره ...... من خیلی خیلی شما ، خانوم کوچولومو  رو دوست دارم....... اما تداخل کار و خونه خیلی وقتا خستم کرده و نتونستم مادر خوبی باشم . نتونستم جواب تمام لبخند های دوست داشتنیت رو بدم ..... شاید توان خیلی از بازی ها رو نداشتم اما همیشه سعی کردم تو روزای تعطیل جبران کنم تا تونستم باهات بازی کردم ، بوئیدمت ، بوسیدمت و بغلت کردم .  امیدوارم وقتی بزرگ شدی بدونی که عشقم و محبتم خالصانه ترین بوده و اگه نتونستم نشون بدم ذره ای ازش کم نمیشده . جمله ای که همیشه مامانم می گفت : (( فقط   وقتی خودت مادر بشی درک می کنی )) ...
29 آبان 1392

easy edit (:

این هم یه نمونه خیلی پیش پا افتاده  خوب دیگه این روزا عکس ها خیلی راحت میرن تو قاب ...   شایدم تو موبایل   اما توی کتاب رفتن خیلی خیلی باحاله                 خیابانی پر از زیبایی   ...
29 آبان 1392

خانوم کوچولوووو

وقتی 11 ماهه بودی توی جشن تولد پسر خالت احسان جووون مثله یه مروارید می درخشیدی .. اینقدر زیبا بوودی که می خواستم بخورمت و خیلی خوشکل هم می رقصیدی مدارکش هم موجوده         نیکای من برقص                          زیبای من برقص    مثل پرنده ها                            با دلخوشی برقص ...
5 آبان 1392

تفریح با ماست

دختر گلم یکی از کارایی که خیلی دوست داشتی این بود که خودت خوراکی هات رو بخوری  من و بابا هم هر موقع که می شد این کار رو برات می کردیم    مثلاً ماست خور قهاری بودی     من به قربان اون ماستای دور لب     من عاشق این عکستم مامانی     ...
2 مهر 1392

مامان بزرگ

از 4 ماهگی نیکا جوون باید می رفتم سر کار و دختر عزیزم رو می بایست تنها بزارم خدا خدا می کردم که بتونم چون خیلی خیلی وابسته شدم واسه همین وقتی که با خدا درد دل کردم خدا هم چند تا فرشته مهربون رو فرستاد تا ازت مراقبت کنن ... تو اون موقع نمیشناختیشوون اما کم کم که تونستی بشناسی فهمیدی اون فرشته ها مامان بزرگای مهربونت هستن که قرار شد در نبود من از تو گنج گرانبها نگهداری کنن . دستشون درد نکنه خدا بهشون سلامتی بده ....   اینم یه شعر واسه مامان بزرگای گلت   مامان بزرگ تو خوب و مهربونی کاشکی بیای همش پیشم بمونی برای من قصه های قشنگ بگی قصه ی مرد باغبون با گل رنگارنگ بگی موهات به رنگ برفای سفید...
1 مهر 1392

اوضاع نابسامان

دخترم زمانی که مامان می رفت سر کار شما مجبور بودی از شیشه شیر بخوری اما اصلاً علاقه ای به شیشه نداشتی حدود 1 ماه با شیشه های مختلف سعی می کردیم که شما عزیز دل عادت کنی به شیر توی شیشه تا اینکه موفق شدیم شیر خشکی که برای شما گرفتیم  هومانا بود   تازه 8-7 ماهه بودی که دیگه شیر خشک هومانا گیر نمی اومد اون هم به خاطر اوضاع تحریم ها نمیدونی چقدر با بابایی داروخانه ها رو می گشتیم اما بی فایده تا اینکه شیر خشکت رو عوض کردیم و برات آپتامیل گرفتیم. دخترم اینا همش خاطره میشه اما بزار بگم که بعدش شیر آپتامیل هم گیر نمی اومد تا اینکه خاله پرستو از آلمان واست هومانا آورد دستش درد نکنه  عشق من این جریانات رو واسه...
1 مهر 1392