نیکانیکا، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره

شروع یک زندگی جدید

آی قصه قصه قصه

1392/6/18 13:39
نویسنده : mami
1,488 بازدید
اشتراک گذاری

قصه روباه و كلاغ

یكي بود يكي نبود . در يك روز آفتابي آقا كلاغه يك قالب پنير ديد ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ،پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده ، پنيرشو بخوره .

 

 

کلاغ

 

روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاري كند تا قالب پنيررا بدست بياورد . روباه نزديك درختي كه آقاكلاغه نشسته بود ، رفت و شروع به تعريف از آقا كلاغه كرد : "

 

 

به به چه بال و پر زيبا و خوش رنگي داري ، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است .

عجب سر و دم قشنگي داري و چه پاهاي زيبائي داري ،‌ حيف كه صدايت خوب نيست اگر صداي قشنگي داشتي از همه پرندگان بهتر بودي .

 

 

 

روباه

 

كلاغه كه با تعريفهاي روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صداي قشنگي داره ، ولي پنير از منقـارش مي افتـد و آقـا روبـاه اونو برمي داره و فـرار مي كنه .

 

 

كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولي ديگر سودي نداشت . خوب بچه هاي عزيز من چه نتيجه اي از اين داستان گرفتيد . بايد مواظب باشيد ، اگر كسي تعريف زياد وبيجا از چيزي يا كسي مي كنه ، حتمأ منظوري داره .

 

اميدوارم كه شما هيچ وقت گول نخوريد.

 

 

 

زاغكـي قـالب پنيـري ديـد

به دهان بر گرفت و زود پريد

بر درختي نشست در راهي

كه از آن مي گـذشت روباهـي

روبه پر فريـب وحيلت ساز

رفـت پـاي درخـت كـرد آواز

گـفت بـه بـه چقـدر زيبائي

چـه سـري چه دمي عجب پائي

پرو بالت سياه رنگ و قشنگ

نيست بـالاتر از سيـاهـي رنگ

گرخوش آواز بودي و خوش خوان

نبودي بهتر از تو در مرغان

زاغ مي خواسـت قارقار كند

تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهك جست و طعمه را بربود

این شعر رو بعداً توی کتاب های درسی خواهی دید.

 

قصه زیبای گربه ي تنها

 

 

قصه گربه تنها

 

 

در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد .او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد .



يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها پرواز كردند و رفتند .



پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و مي توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازي كنم .


ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوي گربه پشمالو پرواز كردن بود .



آرزوي گربه پشمالو را فرشته اي كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصاي جادوئي خود به شانه هاي گربه زد .

 

صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزي روي شانه هايش سنگيني مي كند .وقتي دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلي تعجب كرد ولي خوشحال شد

 

 

 

قصه گربه تنها

 

 

خواست پرواز كند ولي بلد نبود .



از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهاي زيادي تمرين كرد تا پرواز كردن را ياد گرفت البته خيلي هم زمين خورد .



روزي كه حسابي پرواز كردن را ياد گرفته بود ،‌در آسمان چرخي زد و روي درختي كنار پرنده ها نشست

 

 

قصه گربه تنها

 

 

 


وقتي پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه مي توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزي را نمي كرد از بالاي درخت محكم به زمين خورد .



يكي از بالهايش در اثر اين افتادن شكسته بود و خيلي درد مي كرد

 

شب شده بود ولي گربه پشمالو از درد خوابش نمي برد و مرتب ناله مي كرد .

 

 

 

قصه گربه تنها

 

 

 

فرشته كوچولو ديگر طاقت نياورد ، خودش را به گربه رساند .

 

فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسي بايد همانطور كه خلق شده ، زندگي كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت مي كنند و به تو آزار مي رسانند . پرواز كردن كار گربه نيست . تو بايد بگردي و دوستاني روي زمين براي خودت پيدا كني .



بعد با عصاي خود به بال گربه پشمالو زد و رفت

 

 

 

 

 

صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبري نبود . اما ناراحت نشد .



ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستي مناسب براي خود پيدا كند .



به انتهاي باغ رسيد . خانه قشنگي در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .

 

 

 

در اتاق دختر كوچكي وقتي صداي ميو ميوي گربه را شنيد ، با خوشحالي كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت مي خواد پيش من بماني . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازي ندارم . اگر پيشم بماني هر روز شير خوشمزه بهت مي دم .



گربه پشمالو كه از دوستي با اين دختر مهربان خوشحال بود ميو ميوي كرد و خودش را به دخترك چسباند.

 

 

امیدوارم تو هم دختر خوب من بتونی دوستای خوبی واسه خودت رو پیدا کنی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)